حكيم ابوالقاسم فردوسى

1340

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

فريدون كه بد آبتينش پدر * مر او را كه بد پيش او تاجور جهان را بسه پور فرخنده داد * كه اندر جهان او بد از داد شاد به مَرد و بگنج اين جهان را بدار * نزايد ز مادر كسى شهريار ورا خوش نيامد بدين سان سخن * بمهتر پسر گفت خامى مكن عرض را بديوان شاهى نشاند * سپه را سراسر بدرگاه خواند شب تيره تا روز دينار داد * بسى خلعت ناسزاوار داد به دو هفته از گنج شاه اردشير * نماند از بهايى يكى پرّ تير هرانگه كه رفتى بمى سوى باغ * نبردى جز از شمع عنبر چراغ همان تشت زرّين و سيمين بدى * چو زرّين بدى گوهر آگين بدى چو هشتاد در پيش و هشتاد پس * پس شمع ياران فريادرس همه شب بدى خوردن آيين اوى * دل مهتران پر شد از كين اوى شب تيره همواره گردان بدى * بپاليزها گر بميدان بدى نماندش بايران يكى دوستدار * شكست اندر آمد باموزگار فرايين همان ناجوانمرد گشت * ابى داد و بىبخشش و خورد گشت همى زر بر چشم بر دوختى * جهان را بدينار بفروختى همى ريخت خون سر بىگناه * از ان پس بر آشفت بر وى سپاه بدشنام لبها بياراستند * جهانى همه مرگ او خواستند شب تيره هرمزد شهران گراز * سخنها همى گفت چندان براز گزيده سوارى ز شهر صطخر * كه آن مهترانرا به دو بود فخر بايرانيان گفت كاى مهتران * شد اين روزگار فرايين گران همى دارد او مهتران را سبك * چرا شد چنين مغز و دلتان تنك همه ديده‌ها زو شده پر سرشك * جگر پر ز خون شد ببايد پزشك چنين داد پاسخ مر او را سپاه * كه چون كس نماند از در پيشگاه نه كس را همى آيد از رشك ياد * كه پردازدى دل بدين بدنژاد بديشان چنين گفت شهران گراز * كه اين كار ايرانيان شد دراز گر ايدونك بر من نسازيد بد * كنيد آنك از داد و گردى سزد هم اكنون بنيروى يزدان پاك * مر او را ز باره درآرم به خاك چنين يافت پاسخ ز ايرانيان * كه بر تو مبادا كه آيد زيان همه لشكر امروز يار توايم * گرت زين بد آيد حصار توايم چو بشنيد ز ايشان ز تركش نخست * يكى تير پولاد پيكان بجست [ كشته شدن فرايين به دست شهران گراز ] برانگيخت از جاى اسپ سياه * همى داشت لشكر مر او را نگاه كمان را ببازو همى دركشيد * گهى در بر و گاه بر سر كشيد بشورشگرى تير با زه ببست * چو شد غرقه پيكانش بگشاد شست بزد تير ناگاه بر پشت اوى * بيفتاد تازانه از مشت اوى همه تير تا پرّ در خون گذشت * سر آهن از ناف بيرون گذشت ز باره در افتاد سر سرنگون * روان گشت زان زخم او جوى خون بپيچيد و بر زد يكى باد سرد * بزارى بران خاك دل پر ز درد